عجیب ترین نام های ایرانی!!!
عجيبترين نامهاي ايراني كوششي است از خلاصهي تحقيقات مركز
آمار ايران در خصوص نامهاي نامتعارف و عجيب و غريب ايرانيان.
آنچه كه در اين نوشتار كوتاه بدان پرداخته ميشود، نگاهي
مصداقي دارد به تركيب نامهاي مرد/زن و بازتابهاي جالب آن.
در ادامه مطلب بخوانید..........
این نوشته رو به مناسبت بزرگداشت شوقی از سایت بشیر نذیر گرفتم که برگرفته از کتاب
گلشن نوشته محمد جواد خندانیه
اما حکایتی از میرزا شوقی شاعر بهبهانی گو که در این کتاب روایت شده است :
"صد سال پیش شاعری از مرکز به بهبهان آمد . کدخدای شهر او را دعوت به شام نمود
و به کسان خود گفت ما هم باید شاعری داشته باشیم ، گفتند پیرمردی بنام میرزا شوقی
هست گفت او را بیاورید ، چون شوقی را آوردند ( با لباسهای مندرس و ظاهری نه چندان
خوشایند شاعر پایتخت نشین ) و مرد شاعر او را دید که عصا زنان می آید گفت :
خم زمانه تهی شد ز می پرستی ما کفاف کی کند این باده ها به مستی ما
شوقی فی البداهه گفت :
به نیم جرعه ای رندان چنان کنندت مست که می نخورده بر.... به چوب دستی ما
حاضرین برای او کف زدند و کدخدا جایزه خوبی به ایشان داد."
از شوقی بهبهانی :
شعر من و مرگ فقرا ننگ بزرگان این هر سه متاعی است که آوازه ندارد
حیف باشد که مرا طبع بلند صرف گردد به خرافاتی چند
" با تشکر از آقای مهذب که این حکایت رو برا من ایمیل کردند..."
این بار به سراغ شاعری رفته ایم که الحق اشعار زیبایشان هر چه از دل بر آید لاجرم
بر دل نشیند را در ذهن تداعی میکند.
برای معرفی این شاعر عالیقدر ترجیح دادم از زبان یکی دیگر از شعرای بنام شهرمان بنویسم.
معرفی این شاعر را استاد *فتح الله شکیبایی* به خوبی انجام داده و در *ماهنامه نرگسزار*
نشریه انجمن بهبهانی های مقیم تهران و کرج به چاپ رسانیده است.
شاعری که موجب افتخار شهرمان است:
این بار شعری میخوانیم از شاعر با استعدادی که با کوشش خستگی ناپذیر میخواهد
سروده های بومی اش را به اوج شهرت برساند و خورشید سان بر چکاد ادبیات
نور افشانی نماید ، و به باور من پیروزی او حتمی است.
شاعر نه تنها به مفهوم واژگان امروز شهرش آگاه میباشد ، بلکه با اصطلاحات و
ترکیبات بسیاری که در گذشته دور به کار میرفته آشنایی کامل دارد.از این رو
دانستن تعدادی از لغات اشعارش حتی برای بهبهانی ها نیز آسان نیست.
سروده های محلی این سراینده ، ساده ، روان و دارای مضامین و ترکیبات
تازه میباشد؛مثل:مینار غربتی،دار مضرّتی ، اوریشم شلال می، تربی قلندر، دس دل و ..
همین ویژگی ها خواندن شعر را شادی بخش و تحسین برانگیز می نماید.اگر بگویم
تا کنون غزلی به گویش بهبهانی به زیبایی غزل او سروده نشده سخنی گزافه نخواهد بود
و واژه در دستانش به موم می ماند.
این شاعر فرهیخته کسی جز * عباس سلطانی * نمیتواند باشد که شرح زندگی
پر نشیب و فرازش نیاز به نوشتاری دیگر دارد.
توجه شما را به شعر * قاصدی* از ایشان جلب میکنیم:
قاصِدی مَحضِ خُدا یارَم کجا؟می یا نِمی؟
قاصِدِی مِی وامِگَردِه بی قِضا می یا نِمی؟
کاربِفَی بَس کُو دِگِه خونِی دِلَم گُرگَی گِرُو
او کِه جِی پای اَ تِه هَر کُنجی دیا می یا نِمی؟
بَسکِه شَسَّم تا بی وُبی بیرَه دِلَم
آیِه وایِه رِن دِلِ بی رَه خُدا می یا نِمی؟
قاصِدَی قُولی ، نِشونی ، دست خَطی،کاغذی
پیر وُبیدَم کِم بُگو اِمرو صِبا می یا نِمی؟
عُمرِ مِیشیمی مُونی تیپِ تُفَنچی پُوی سِرِی
قاصِدَی عُمرِ جِوونیمَم نِها می یا نمی؟
قاصِدَی اَی پُرسِمِی که حالِمِی پُرسی بُگو
شُو وُ رو چِشمِی گِرِی دَسِ دعا می یا نمی؟
هِه بهاری، سال خوبی ، روز خوبی بو بیَه
گُل بِگیم ، گل بِشنِفیم با تل گُلا می یا نمی؟
باغ گل بو ، باغ جو و گُل گِپِ مِهرِ دلی
گل بریزیم ، گل بچینیم ، بی صدا می یا نمی؟
قاصِدَی دَسِ فِلَی تِینا نِه ما داغِ دِلیم
خی مِبارِن شُو وُ رو آساره ها می یا نمی؟
"عباس سلطانی"
با تشکر از آقای مهذب که این شعر بسیار زیبا رو واسه ما ایمیل کردند...
من که لذت بردم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.....

و این مردم هستند که شرایط تحصیل ما را در این دانشگاه فراهم آوردهاند و خدا نکند که ما به همین
مردم بخواهیم تکبر و فخر فروشی علم و تحصیلاتمان را بنمائیم"
محل تولد: بهبهان سال تولد: ۱۳۳۸ زمان شهادت:۶۱.۲.۳۱